تبليغاتX
همراه و همراز

یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387

شايدآخرين بار كه جدي نوشتم درباره ي هفته ي معلم بود و از آن پس حدود يك سال مي گذرد سالي كه هر چه كردم توان نوشتن را در خود نديدم نه آن  كه از سياست زده شوم نه آن كه بترسم و يا آن كه دردم درد ديگرن نباشد ولي گاهي فضاي مسموم چنان بر ما آدم ها اثر ميگذاردكه اگر ما را مسموم نكند و از پا در نياورد مي تواند ما را به سمت خاموشي سوق دهد درين يكسال نه تنها من كه با نگاهي به تارنماي دوستانم مي بينم كه آنها هم به اين سمت كشيد شده اند .مسعود ، باران ، محدثه ، ابوالفضل ،وحيد ديگر نمي نويسند . داوود هم مانند گذشته نيست اين را از وبلاگش مي توان فهميد وامید هم يكي از قديمي ترين دوستان اين دنياي بي رحم مجازي خيلي كمتر به روز مي شود گر چه جنس دغدغه هايش نبايد مثل ما باشد و رنگ آسمانش با ما متفاوت است و ديگران ...

فضاي سخت سنگين و مسمومي  كه گاهي غير قابل تنفس است ، كمترين مخالفتي تحمل نمي شود روزنامه ها چار خودسانسوري عجيبي شده اند كه كمتر از مرگ براي آن ها نيست در سفره ها ناني نمانده كه بخواهد بوي نفت بدهد يا ندهد ، از سنديكا ها و صنف هاي مستقل اثري نيست كوچكترين حركتي حتي اگر صنفي باشد را بر نمي تابند ودر خارج از كشور هم كه تصويري ازايران  نشان داده مي شود كه با خشونت ، اعدام  و شلاق و رنگ سياه همراه است و ما ملتي كه كورش بزرگ آن نماد صلح و دوستي است و سعدي شاعر بزرگ آن نداي هم نوع دوستي سر داده ، شده ايم  سمبل خشونت و تروريسم .

نمي دانم اين در تا به كي مي خواهد بر همين پاشنه بچرخد ، چه بايد كرد ؟ يادمان باشد كوتاهي را به گردن ديگران نيندازيم اين ها تمام برآيند تصميمات و كنش و واكنش ها ي خود ماست .

هنوز دير نشده گر چه  " چه زود دير ميشود گاهي "

 
Blog Skin