رد پا
شنبه هفتم دی 1387
از خانه می زنم بیرون
تنها رد پایی بر گل و سایه ای بر دیوار و در کنارشان واق واق سگی که در زوزوه ای ناپیدا گم می شود!
برمی گردم و سایه ام را دو دستی می چسبم و پایم را درست در جای پاهایی که بر گل مانده است می گذارم شاید این گونه می خواهم بر ترس و هراس که تمام هستی ام را پر کرده است چیره شوم .
راستی آیا این رد پاها مرا به عروسک های خون اشام رهنمون نخواهند کرد؟!




